مجله ایران من : حلقه نقد محمد رضا سرشار:«قصر»رمانی است حدودا چهار صد صفحه‌ای،از زمانی که انتشار یافته تا امروز،تقریبا به تمام زبانهای زندهء دنیا ترجمه شده.نقدها و تفسیرهای‌ متعدد درباره‌اش نوشته شده و عمدهء این مطالب هم از موضع جانبدارانه و تأییدکننده و درواقع تفسیر و توصیف‌ بوده است.منتها گاهی در مورد این نوشته‌ها به تفاوتهای‌ نظری و تناقضهایی حتی در تفسیر اثر برخورد می‌کنیم. شما این را ناشی از چه می‌بینید؟

شهریار زرشناس، بسم اللّه الرحمن الرحیم.من فکر می‌کنم اینجا چند دلیل مؤثر هست.یکی از دلایل ساختار آثار اصلی کافکاست که بعضا دارای این ویژگی هستند که‌ یا نمادین‌اند یا بعضی مواقع سوررئالیستی هستند.مثل‌ مثلا روز داوری یا مثل این اثر خاص،قصر،یک ساخت‌ اکسپرسیونیستی دارند.این،یک مقدار فضا را مبهم‌ می‌کند.یک مقدار جا را برای تفسیر باز می‌گذارد و یک‌ مقدار رساندن مقصود اصلی نویسنده به مخاطب را غیر مستقیم و دشوار می‌کند.

ویژگی دوم، ویژگی نیست انگارانهء کافکاست،نهیلیسم‌ خاص کافکاست که این را در دیگر نویسندگان نهیلیست‌ این دوره هم شاهد هستیم.

می‌دانید که کافکا متولد سال ۱۸۸۳ است و عمده‌ کارهای قلمی‌اش در فاصلهء سالهای ۱۹۱۰ به بعد و تا زمان‌ مرگش،۱۹۲۴،منتشر شده و عمدتا در فاصلهء سالهای‌ ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸،یعنی سالهای جنگ جهانی اول و اندک‌

حلقه نقد: نقد رمان «قصر» نوشتهء فرانتس کافکا

سالهای پس از آن،که کافکا زندگی می‌کرد،عمدهء این آثار نگاشته شده.از جمله همین اثر.این اثر ظاهرا در ژانویهء ۱۹۲۲ نوشته‌شده،یعنی شروع‌شده.سپتامبر۱۹۲۲ تمام‌ شده و سال ۱۹۲۶ دو سال بعد از مرگ کافکا برای اولین‌ بار منتشرشده و نیمه تمام هم هست.کلیهء آثار این دوره و نویسندگانی که در این دوره به سر می‌برند و به دلیل همین‌ یامگویی و به دلیل ساختار نمادین و یا متمایل به‌ سورئالیسم نیست‌انگاری که در آثارشان هست؟

ابهام آثار کافکا بیشتر می‌شود،و جا را برای پرسش بیشتر می‌گذارد.

سومین ویژگی و من فکر می‌کنم مهم‌ترین مسئله و مهم‌ترین ویژگی که باعث می‌شود که آثار کافکا به شدت‌ مورد بحث قرار بگیرد و تفسیر شود و گاه تفاسیر به شدت‌ غیر واقع‌بینانه و اغراق‌آمیز باشد،یک مقدار زیادی ناشی از سیاستهای جهانی و تبلیغات دستگاههای تبلیغات جهانی‌ در بزرگ کردن کافکاست و این نقش تعمّدی هم هست‌ وقتی وارد بحث نهیلیسم کافکا بشویم من به این مسئله‌ بیشتر اشاره می‌کنم.یعنی درواقع از این مسئله در جهت‌ اهدافشان استفاده کردند و او را به یک بت تبدیل کردند. یکی از وجوه بت کردن یک فرد و یک نویسنده این است‌ که شما آثارش را به تفسیر بکشید.آن هم تفسیرهای بسیار سمبولیک و بسیار دور از ذهن و بسیار پر پیچ‌وتاب؛که‌ مخاطبی که خیلی ساده فقط از روی این تفسیرها قضاوت‌ می‌کند بگوید که من در مقابل چه اثری قرار دارم!چه‌ شاهکاری!چه عظمتی است!این موضوع سوم است که البته‌ این به گرایشهای خاص فکری یهودی-صهیونیستی کافکا هم برمی‌گردد.که بعد به آن اشاره می‌کنیم.

سرشار:اجازه بدهید که من هم از جنبه‌های داستانی به‌ همین موضوع مختصر بپردازم.چون ما باید حدودا راجع به‌ هشت محور در مورد این اثر صحبت کنیم و طبعا راجع به‌ هر محور،پنج دقیقه بیشتر فرصت نخواهیم داشت.البته‌ همان‌طور که فرمودید واقعا کافکا آن شأن بالای ادبی-در ردیف کسانی مثل داستایوسفکی و تولستوی و نویسندگانی‌ مانند آنان-را ندارد.این را ویلیام کاول،منتقد غربی،هم‌ می‌گوید.او می‌گوید این‌جور رسم شده که کافکا را همردیف‌ داستایوسفکی می‌گذارند.ولی واقعا من تردید دارم او چنین‌ شأنی داشته باشد.واقعا هم‌چنین شأنی ندارد.

نکتهء دوم این است که به‌هرحال شخصی در ابتدا،در انحراف افکار عمومی در جهت تفسیرهای عجیب و غریب‌ گذاشتن روی آثار کافکا،فوق العاده مأثر بوده.اما ماکس برود، دوست یهودی-صهیونیست کافکا بود،که عمدهء آثار کافکا بعد از مرگش به وسیلهء همو منتشر شده.اولین کسی که‌ تفاسیر عرفانی و ما بعد الطبیعه روی آثار کافکا گذاشت ماکس‌ برود بود.بعد هم عدهء بسیار دیگری که فاقد قدرت اجتهاد و تشخیص لازم در نقد ادبی بودند،یا منافعشان این‌گونه‌ اقتضا می‌کرد،همین مشی را گرفتند و دنبال و تکرار کردند. که متأسفانه در کشور خود ما هم از این به اصطلاح منتقدان‌ بودند و هستند.

منتها منتقدان جسور و دارای قدرت اجتهادی در نقد در غرب بودند،که آنها هم منکر وجود چنین نکته‌های عرفانی‌ و ما بعد الطبیعه‌ای در آثار کافکا شدند.و واقعا هم از آثار کافکا چنین حرفهایی برنمی‌آید.بیشتر این آثار جنبه‌های‌ اجتماعی و شخصی-و بیشتر شخصی و بعد اجتماعی- دارند.خود کافکا هم می‌گوید که اصرار بعضی از دوستانش‌ باعث می‌شده که یادداشتهای خصوص‌اش را به اسم ادبیات‌ چاپ کند.

می‌گوید این اصرارها عاقبت به انتشار چیزهایی می‌کشد، که در اصل فقط یادداشتهای کاملا خصوصی است و صورت‌ بازی و سرگرمی دارد.شواهد خصوصی ضعف بشری‌ام‌ هستند که چاپ می‌شوند و به فروش هم می‌رسند.چون‌ دوستان من-و در صدرشان ماکس برود-عزمشان را جزم‌ کرده‌اند که از آنها ادبیات بسازند.تعبیر روشنی است.و من‌ هم قدرتش را ندارم این شواهد تنهایی‌ام را نابود کنم.»

نکتهء بعد اینکه،بسیاری از این آثار-جز آثار کوتاه کافکا -بعد از مرگش منتشر شدند.به همین سبب،او فرصت یا امکان تجدیدنظر در آنها را پیدا نکرد.بنابراین آثاری بودند که کال و ناقص منتشر شدند.تا آنجا که گاهی در آنها تناقض و ابهام مشاهده می‌شود.این تناقض و ابهام‌ها هم، ناشی از عدم امکان تجدیدنظر نویسنده در آنهاست.وگرنه‌ کافکا اگر فرصت پیدا می‌کرد،باید آنها را رفع می‌کرد.مثلا شاهد استفادهء ناقص و ناصحیح از زاویهء دید در بعضی از این‌ داستانها هستیم.به سبب همین نداشتن آشنایی کافی با زاویهء دیدی که به کار می‌برد هم،بسیاری از اطلاعاتی که‌ کافکا بایستی در آثارش به خواننده می‌داده،نداده،به این وسیله غیراخلاقی(اخلاق داستان‌نویسی)،در داستانهایش‌ ایجاد تعلیق و انتظار و ابهام کاذب کرده است.یعنی واقعا این ابهامها،ابهامهایی که ناشی از بداعت و ژرفا و غنای اثر یا عمق درونمایهء آن باشند،نیست.نتیجهء نارساییها و ضعفها، بیشتر ناشی از این تفاسیر عجیب و غریب شبه عرفانی و ما بعد الطبیعه‌ای است که امثال ماکس برود صهیونیست از این‌ آثار کرده و به آن منتسب کرده‌اند،است.

اهالی فن می‌دانند که اگر بخواهیم به لحاظ ساختار و کاربرد صحیح و خلاقه عناصر داستانی به آثار کافکا نگاه‌ کنیم،این آثار،چیز قابل ذکری،لا اقل برای نویسندهء با مطالعهء امروزی،ندارد.(در انتها،اگر فرصت بشود،می‌توانیم‌ جزئی‌تر راجع به این مقوله صحبت کنیم.)آنچه که باعث‌ بر سر زبانها انداخته شدن آثار کافکا شده،در وهلهء اول‌ درونمایه‌های آنهاست.بنابراین،به‌عنوان اصلی‌ترین عنصر قصر،فکر می‌کنم بهتر باشد که از همین عنصر وارد نقد این داستان شویم.

اطلاع دارید که سه نوع درونمایه برای این اثر قائل‌ شدند؛که باهم کاملا متفاوت‌اند.شما این قسمت را شروع‌ بفرمایید.

زرشناس:خواهش می‌کنم.تا جایی که می‌دانم،در مورد قصر،چند تفسیر کلی ارائه شده.یکی تفسیر عرفانی‌ و مذهبی است.که به نظر من اصلا جایی در تفسیر کتاب‌ قصر ندارد.حتی گوشه‌ها یا فرازهایی از کتاب را انتخاب‌ کرده و آن‌چنان تفاسیر عجیبی از آنها کردند که حیرت‌آور است.مثلا اینکه در صحنه‌های آغازین کتاب کسایا آقای‌ کا-که قهرمان اصلی کتاب است-با خانمی روبه‌رو می‌شود که فرزندی به بغل دارد.این صحنهء کاملا عادی، را منتسب به تصویر حضرت مریم مقدس کرده‌اند.یا خروج‌ ک از مسافرخانه به درون برفها را با هبوط انسان یکسان‌ دانسته‌اند.و از این‌جور صحبتها،که محملی واقعی ندارد؛ و من فکر می‌کنم مجموعه‌ای از تخیلات است؛که بعضا ممکن است اغراض و اهداف خاصی هم پشت سرش وجود داشته باشد.

دسته‌ای دیگر از تفاسیر-تا آنجایی که من دیده‌ام-یک‌ مقدار وجه عرفانی را کمرنگتر کرده‌اند،اما مضامین فلسفی‌ پررنگی بر اثر بار کرده‌اند.مثلا قصر را تجسم دنیا و اقتضائات‌ دنیا و سرنوشت بشر و سرگردانیها،و بلاتکلیفی کا در مقابل‌ قصر را،سرگردانی نوع بشر در دنیا می‌دانند.ذ سرشار:یا آخر سر،به«یهودی سرگردان»مشهور ربطش می‌دهند.

زرشناس:بله.این هم یک نکته است.من دو دسته‌ تأویل درونمایه‌ای دیگر را هم در این تقسیم‌بندیها دیده‌ام. یکی آنهایی هستند که درونمایه‌های نیست‌انگارانه برای قصر قائل می‌شوند.و دستهء چهارم،که باز مرتبط با اینها هستند، کسانی هستند که این نیست‌انگاری را به حوزهء مباحث و مسائل اجتماعی و جامعه‌شناسی می‌کشانند.

من خودم دلم می‌خواهد و اعتقاد دارم که این‌جوری باید به قصر نگاه کرد.و اگر فرصتی باشد،در خدمتتان خواهم‌ بود و نظر را عرض می‌کنم.

جدا از نقاط ضعفی که به لحاظ داستانی دارد؛که‌ به درستی حضرت عالی اشاره فرمودید،و در مباحث قبلی‌ هم که بعضا در جایی دیگر در خدمتتان بودیم من دیدم‌ نکات و دقایقی درآوردید و این مسئله را خیلی‌خیلی خوب‌ نشان می‌داد-و این کمتر مورد توجه منتقدان واقع شده.به‌ دلیل همین جاذبهء خاص و ابهتی که برای کافکا ساخته‌اند و کسی جرئت ندارد که بگوید در کارهای کافکا به لحاظ داستانی ضعف وجود دارد-و این از نکات برجسته‌ای است‌ که حضرت عالی به آن اشاره کردید،من فکر می‌کنم که قصر را باید از همین منظر جامعه‌شناسی مورد بحث قرار داد.

فضای کلی قصر هم یک فضای سرد و خشک است.یک‌ پتانتاریزم بوروکراتیک هست که دقیقا از متن جامعهء مدرن‌ درآمده.نمی‌گویم قصر کافکا لزوما می‌خواسته که این را تفسیر بکند.شاید آگاهانه این کار را نکرده،چیزی را که‌ حس کرده و وحشتی را که در درونش بوده،از آن فضا منتقل شده و یک مقدار هم به بیماریهای شخصیتی خودش‌ و آشفته‌حالی روانی و پریشان‌احوالی روانی او برمی‌گردد.

آن فضای نیست‌انگارانه و بحرانزده را حس کرده و در این‌ اثر،منعکس ساخته است.بنابراین،فکر می‌کنم آمیزه‌ای از تفاسیر نیست‌انگارانه و جامعه‌شناختی،به لحاظ درونمایه‌ تا حدودی می‌تواند بعضی نکات را در مورد قصر برای ما بگشاید.باز اگر فرصتی بود و حضرت عالی فرمودید،من‌ بیشتر این نکته را باز می‌کنم.

سرشار:خواهش می‌کنم.در مورد درونمایهء دیوانسالاری، که آن هم رویش خیلی بحث شده و عده‌ای آن را درونمایهء اصلی این اثر ذکر کرده‌اند،خوب است توضیحاتی داده شود. البته در قصر،مواردی وجود دارد که این شبهه را به ذهن‌ خواننده‌ای که یک بار،به شکل معمولی آن را می‌خواند یا خودش را نمی‌تواند از نفوذ تفاسیری که قبلا در این زمینه‌ شده بیرون بکشد،خطور می‌کند.

یک جا هست که کار،جمله‌ای را یا کارانه‌ای می‌گوید. به یکی از این صاحب‌منصبها می‌گوید،که این بوروکراسی‌ حاکم،یا به تعبیری دیوانسالاری پیچیده،جان من را در خطر قرار داده و دارد من را نابود می‌کند.خیلی از مفسران‌ همین یکی را گرفته‌اند.و روی آن مانور،زیادی داده‌اند.به‌ اضافهء اینکه در نقد و تفسیرها بر این اثر،ما مدام شاهدیم‌ که خیلیها،از تشکیلات منظم صاحب‌منصبان قصر صحبت‌ می‌کنند.مثلا اینکه آنها چقدر شب و روز در مورد پرونده‌ها کار می‌کنند.حتی به دهکده و«مهمانخانه آقایان»که‌ می‌آیند،باز قسمت اعظم وقتشان صرف بررسی پرونده‌ها می‌شود و..منتها اگر آدم کمی دقیق‌تر این بخشها را بخواند، می‌بیند که قضیه به گونهء دیگری است.درست است که‌ نویسنده می‌خواسته روی این دیوانسالاری حاکم بر قصر تأکید بکند.در این،شکی نیست؛و نمودهایی از آن را، چه در عمل و چه در سخن شخصیتهای داستان نشان می‌دهد.بیشتر کسانی که راجع به این تشکیلات آهنین‌ صحبت می‌کنند،یکی الگا،خواهر بارلاباس است؛که‌ خیلی زیاد راجع به این قضیه صحبت می‌کند.یک مقدار خود کا،استنباطش را از این دستگاه می‌گوید.یک مقدار دهدار راجع به این قضیه صحبت می‌کند،یک مقدار هم‌ شخصیتهای فرعی دیگر،مثل مثلا بورگر که آن شب،کا در مهمانخانهء آقایان او را ملاقات می‌کند و نیز،دیگران.

بله در این اظهارنظرها،به نظر می‌رسد خواست نویسنده‌ این بوده است که چنین چیزی را نشان بدهد.ولی به نظر بنده،از خود داستان،چنین چیزی برنمی‌آید.یعنی به‌عنوان‌ درونمایهء اصلی،این،از داستان برنمی‌آید.علتش را هم،اگر اجازه بفرمایید،من ذکر می‌کنم.

زرشناس:خواهش می‌کنم،تمنّا دارم.

سرشار:شاید مهم‌ترین هنر کافکا-خواسته یا ناخواسته‌ -در این اثر،این است که مخاطب را مورد شخصیت کا،به‌ اشتباه می‌اندازد.یعنی به مخاطب این‌طور القا می‌شود که‌ کا،یک آدم مهذّب،بیچاره،درمانده و وامانده‌ای است که‌ می‌خواهد کاروبارش را در آن دهکده درست کند؛اما به رغم‌ همهء تلاشهایش،به هیچ عنوان امکان تماس با مقامات بالای‌ قصر را پیدا نمی‌کند؛و واقعا لابه‌لای چرخهای دیوانسالاری‌ حاکم بر آنجا،دارد خرد می‌شود.

اما خواننده،اگر کمی دقیق اثر را بخواند،با جمله‌هایی‌ کاملا روشن از متن روبه‌رو می‌شود-که ما قطعا فرصت‌ نخواهیم کرد که همهء آنها را بخوانیم-که نشان می‌دهد.کا، اصولا حقی نسبت به قصر و آن تشکیلات اداری ندارد.

صحبت از دیوانسالاری موقعی موضوعیت و صحت دارد، که شخص محکوم باشد در یک جامعه زندگی کند.مثلا یکی‌ از اهالی روستا،که در آنجا به دنیا آمده،و باید هم همان‌جا زندگی کند؛و سروکارش به قصر است.و در آن تشکیلات، او را خرد می‌کنند؛و آخرش هم نمی‌گذارند بتواند حرفش‌ را به مقامات مسئول و بالاتر برساند.اما کا،اصلا اهل آن‌ روستا نیست!او شخصی است که از بیرون به آنجا آمده‌ است.داستان می‌گوید که او سی ساله است.تحصیکرده‌ است.زبان فرانسه می‌داند.معلوم است که جاهای مختلفی‌ را گشته است.حتی در جایی گفته می‌شود که پزشکی‌ می‌داند و به قدری در آن نوع طبابت تجربی خود در منطقهء محل زندگی‌اش حاذف بوده،که به او حتّی یک لقب خاص‌ هم داده بودند.

خوب!چنین آدمی،با چنین تحصیلات و سوابقی،از یک‌ شهر به یک ده دورافتاده،برای کار آمده است؛که الزامی هم‌ نداشته به آنجا بیاید.حالا آمد،دید نمی‌شود؛می‌توانست‌ برگردد.یعنی کا،هر لحظه که اراده کند،می‌تواند آن روستا را ترک کند.هیچ کسی هم مانعش نخواهد شد.

و نکتهء دیگر اینکه،در واقع هیچ‌کس او را به آن دهکده‌ دعوت نکرده است.اما هنر کا و نویسنده این است که قضیه‌ را جوری به خواننده جلوه می‌دهند،که گویا واقعا او را به‌ آن ده دعوت کرده‌اند که شغل مسّاحی را به عهده بگیرد.

درحالی‌که در داستان،هیچ نشانه‌ای که اثبات کند او واقعا به آنجا دعوت شده،وجود ندارد.

همان شب اولی که او وارد شود و می‌رود در مهمانخانهء «پل»بخوابد،و شوارتسل،پسر معاون نگهدار کاخ،می‌آید تا مانع خوابیدن او شود،کا چیزهایی می‌گوید،که نشان‌ می‌دهد او اصلا این روستا را نمی‌شناسد:

کا می‌گوید:مگر اینجا چیزی به نام قصر هم وجود دارد؟! یعنی من برای خوابیدن،باید از قصر اجازه بگیرم؟!این‌ چه دهی است که من راهم را گم کرده‌ام،افتاده‌ام‌ داخلش‌[توجه شود!]و این‌جوری است؟

زرشناس:عذر می‌خواهم من درحالی‌که فرمایشهای‌ شما را تأید می‌کنم و کاملا درست است،اما اینجا نکته‌ای‌ در رابطهء فرد و بوروکراسی هست:ما یک تصور برایمان‌ ایجاد می‌شود،که فرد مظلوم،یعنی فرد مهذّب.یعنی‌ فردی که تحت فشار دستگاه بوروکراسی له می‌شود،فرد مهذّبی هست.درحالی‌که این‌گونه نیست.در جامعهء مدرن، این جوری نیست.

سرشار:ناگزیری‌اش چطور؟

زرشناس:ناگزیری‌اش به نظر می‌رسد به نوعی برای‌ کا وجود دارد.می‌دانید چرا؟برای اینکه هرچند نویسنده‌ مسئله را خوب بیان نکرده،ولی چرا او دهکده را ترک‌ نمی‌کند؟ما باید واقعا در مقابل این سؤال،این را قرار بدهیم‌ که برای چه ول نمی‌کند برود؟شما نوع رابطه‌ای را که‌ بین قصر با کارکنان و مردمان آن روستا وجود دارد،ببینید! کاملا بوروکراتیک است.این به این معنی نیست که اینها قربانیهای معصومی هستند.

سرشار:شاید از مهذّب موردنظر من،تعبیر دیگری شده‌ است.بنده منظورم این نبود که له شدن لابه‌لای چرخهای‌ دیوانسالاری،لازمه‌اش این است که شخصی مهذّب باشد.نه. از متن،دلایلی دارم که کا اصلا آدم بد و فرصت‌طلبی است؛ و قضیه اصرار او بر ماندن در ده،اصلا چیز دیگری است.

کا،شخصی است بسیار گستاخ.(من تعبیر پررو را نمی‌خواهم اینجا به کار ببرم.)واقعا بسیار گستاخ و بسیار ضعیف‌کش است.او کسی است که هر وقت لازم باشد،در مقابل مقامات بالاتر قصر،چاپلوسی هم می‌کند.

زرشناس:فرصت‌طلب است.

سرشار:به زیردستها ستم می‌کند.اذیتشان می‌کند. هنوز از راه نرسیده-به تعبیر جوانهای امروز-چای نخورده، می‌خواهد با اهالی ده،پسرخاله بشود.موارد متعددی در تأیید این نکته،در این اثر هست،که بنده همه را استخراج‌ کرده‌ام،منتها اقتضای زمان برنامه،خواندن اینها نیست.

زرشناس،اینها درست.ولی آیا نوع رابطه‌ای که قصر برگزار می‌کند با…

سرشار:آن را هم عوض می‌کنم.

ببینید!نویسنده معمولا در اثر خود،آن حرف اصلی‌اش را توسط قهرمان اصلی می‌گوید.ممکن است در یک داستان، شخصیتهای متعددی هم باشند.ولی آن موضوعی را که‌ نویسنده از طریق کا می‌خواهد نشان بدهد،کا واقعا نمی‌تواند نشان بدهد.عرض بنده این است.

بله!در آن روستا،مردم گرفتار هستند.

زرشناس:فضای حاکم بر آن روستا چیست؟فضای‌ حاکم بر آن اثر چیست؟

سرشار:بنده در جای دیگری می‌خواهم عرض کنم که‌ اصلا تمام این بوروکراسی ادعایی،کاذب است.اصلا در داستان،جایی ندارد.

زرشناس:آن،ضعف اثر نویسنده است.ضعف داستان‌ اصلی است.

سرشار:بله.از اساس چنین تشکیلاتی و این بحثهایی‌ که تو شکم هم می‌رود؛من می‌خواستم اینها را به ترتیب‌ عرض کنم.

زرشناس:ببخشید.عذر می‌خواهم.

سرشار:خواهش می‌کنم.در اصل،آنجا یک روستا بسیار کوچک است.اصلا در روستای به آن کوچکی،آن همه‌ تشکیلات اداری و دنگ‌وفنگ و سلسله مراتب چه لزومی‌ دارد؟!

زرشناس:آن اصلا غلط است شاید نویسنده می‌خواهد روستا را نمادی از جامعهء دموکراتیک بگیرد.

سرشار:داستان نمادین،برای خودش حساب‌و کتابهایی دارد،قاعده‌هایی دارد.این‌جور نیست که ما هر جا، بدون هیچ زمینهء واقعی،بتوانیم هرچه را دلمان خواست و مورد نیاز کارمان بود،مطرح کنیم.

زرشناس:این،ضعف نگارش است.

سرشار:بله.اما ضعفی ه اساس و شالودهء داستان را ویران می‌کند.اصلا از اساس،این قضیه،اشکال منطقی دارد. در این روستا،عمال قصر،صبح تا شب دارند کار می‌کنند. ولی داستان هیچ نمی‌گوید که دارند چه کار می‌کنند؟!آخر،

در دهی که هنوز مردانش با سورتمه این‌طرف و آن‌طرف‌ می‌روند،و کل آدمهایی که ما در این داستان می‌بینیم، سی-چهل نفر بیشتر نیستند و با خانواده‌هایشان روی هم‌ می‌شوند حد اکثر دویست نفر(دیگر بیشتر از این نمی‌تواند باشد)نویسنده آمده برای اینها،آن همه تشکیلات اداری قائل‌ شده است!آنها آتشنشانی دارند.ماشین آتشنشانی دارند! آتشنشان ۱،۲،۳ دارند!وکلای مبرّز دارند!در صورتی که‌ در مقابل،می‌بینیم فقط یک دبستان دارند.مثلا حتی دوره‌ دبیرستان آن زمان را هم ندارد.بعد،آن همه تشکیلات‌ پیچیده بوروکراتیک دارد!چیزهایی که بسیار غیر هماهنگ،غیرمنطقی و نچسبی است.یک موضوع‌ بسیار خام و نپخته در ذهن نویسنده شکل گرفته‌ و به سرعت روی کاغذ آمده است!طوری‌که به‌ نظر می‌رسد کافکا فرصت نکرده است بعد، یک بار این را بخواند و اشکلات ابتدایی‌ منطقی‌اش را برطرف کند!

به‌هرحال،در داستان نمادین،نماد باید زمینهء منطقی داشته باشد.یعنی به شکلی‌ باشد که خواننده نتواند ایرادهایی از این‌ دست،از آن بگیرد!

زرشناس:ببخشید،وسط فرمایش شما.این فرمایشها درست است.ولی این،به ضعف منطق نگارش اثر برمی‌گردد. اما فضایی که به مخاطب می‌دهد، یعنی حس و حالی که‌ به مخاطب منتقل می‌کند،موضوعی دیگر است.من حتّی‌ اینجا گاه جاهایی را یادداشت کرده‌ام،در آنها،صراحتا در مورد دموکراسی بحث وجود دارد.و یک قدرت قاهر قالب، یک فضای آلودهء پروحشت را بر عده‌ای تحمیل می‌کند.و کسانی که تحت سلطهء آن دستگاه هستند،یک نوع انفعال‌ از روی استیصالی در مقابل این قدرت دارند.منتها،اینکه‌ این فضا در یک روستا نمی‌گنجد؛بله،این اشکال،وارد است‌ اینکه این روستا و این فضا،اقتضائات خودش را دارد و آن‌ مسائل در این فضا نمی‌گنجد و این اقتضائات در آن دیده‌ نمی‌شود؛بله،وارد است.این فضا حتما باید یک ساختار میلیتاریستی گسترده داشته باشد؛که در قصر،اصلا اثری‌ از آن نیست.بله.در این فضا باید یک سیستم رسانه‌ای‌ نیرومند و تحمیق‌کننده وجود داشته باشد؛که اصلا اثری از آن نیست.اینها ضعف نگارش است.

سرشار:با این همه،این،برای یک داستان،اشکال کمی‌ نیست!اینها مثل شالودهء اثرند.با شکل فعلی،کل داستان، مثل بنایی است که روی آب گذاشته شده باشد مثل یک‌ قایق کاغذی روی آب؛که ما یک بحثهای جدی راجع به‌ آن می‌کنیم.

من می‌خواهم این را بگویم که اساس این اثر روی آب‌ است،یعنی به لحاظ منطق حتی داستانهای نمادین، فوق العاده سست و غیرقابل قبول است.

بله.ما داستانهای نمادین هم می‌نویسیم.داستانهای‌ استعاره‌ای هم می‌نویسیم.منتها اول باید شالوده‌اش را درست کنیم.طوری‌که خواننده بپذیرد که می‌شود در چنین مکانی،چنین تشکیلاتی باشد.وقتی اصلا بگوید «مگر می‌شود در چنین مکانی،چنین چیزی باشد؟!»و بعضی چیزهایش را اصلا باور نکند،آن وقت بقیهء بحثها،عملا بیهوده و سالب به انتفاع موضوع می‌شود.بله.بنده هم عوض‌ کردم:نویسنده طبعا می‌خواسته چنین چیزی را در مورد بوروکراسی و دیوانسالاری ویرانگر بگوید.منتها نوشته‌اش، این را،وقتی آدم دقیق هم آن را می‌خواند-نمی‌گوید.

نکتهء بعد اینکه،این کا،خودش را به قصر تحمیل می‌کند. کا یک فرد بسیار فرصت‌طلب و آب‌زیرکاه است،آدمی است‌ که حاضر است از هرکسی استفاده کند،او را له کند و زیر پای خودش بگذارد،تا بالا برود و خودش را به قصر برساند و در این راه،به هیچ‌کس رحم نمی‌کند!

زرشناس:این،خصیصهء فرد در جامعهء بوروکراسی‌زدهء مدرن است.یعنی در جامعهء بورکراتیک مدرن،فردی است‌ که منطبق با ارزشهای آن جامعه است؛نه فردی که مثلا آرمانگر است یا خلاف جریان حرکت می‌کند.نه!فردی که‌ ساختار آن بروکراسی مدرن تربیت می‌کند،همین ویژگی‌ را دارد.

سرشار:اما آن تأثیر را که داستان در یک بار خواندن‌ در ذهن مخاطب می‌گذارد و اکثریت قریب به اتفاق مفسران‌ هم روی آن تأکید کرده‌اند این است که کا یک آدم مظلوم‌ است که دارد له می‌شود.

زرشناس:نه،نه!من اصلا به آن اعتقاد ندارم.من آن‌ تفاسیر را اصلا قبول ندارم.

سرشار:ببینید!این آدم،از فرصت استفاده می‌کند و خودش را به‌عنوان مسّاحی که از طرف کاخ دعوت شده،جا می‌زند.درحالی‌که این‌طور نیست.و واقعا دعوت نشده.

زرشناس:در صورتی که اصلا این‌طور نیست.

سرشار:کاخ،ابتدا از طریق همان تلفنی که شوارش به‌ کاخ می‌زند،این را که او به‌عنوان مسّاحی استخدام شده رد می‌کند.

زرشناس:البته،بعد از یک قضیهء پیچیده،می‌پذیرد؛و واردش می‌شود.

سرشار:آن وقت تلفن مجددی می‌شود.این‌بار،بعد از یک بحث طولانی که از طرف کاخ با آن جوان می‌شود جوان می‌گوید:«چی؟گفتید اشتباهی شده؟!»با صدای‌ آهسته هم می‌گوید.

بعد جوان به کا می‌گوید:بله.شما درست می‌گویید. می‌توانید امشب را اینجا بخوابید.

درواقع کاخ می‌بیند که کا آدم پررویی است.یک آدم‌ فرصت‌طلب اهل بلوف‌زنی است.آمده و قصد دارد یک‌ بازی را شروع کند.می‌گوید:بسیار خوب،حالا که خودت‌ می‌خواهی،با تو بازی می‌کنیم!

از اوّل تا آخر اثر،یک بازی است:بازی کاخ با کا،و کا با کاخ.به همین دلیل است که می‌گویم آن برداشتهای مبتنی‌ به له شدن کا لابه‌لای چرخهای دیوانسالاری،در چنین‌ شرایطی-حتی با صرف‌نظر از آن اشکالهای منطقی که‌ برشمردم-اصولا محلی از اعراب پیدا نمی‌کند.

حرفهایی که بعد،کا می‌زند هم،کاملا این را تأیید می‌کند که او از ابتدا در این باره دروغ می‌گفته؛و از اصل،از او برای‌ کا در ده،دعوتی نشده بوده است.

مثلا ببینید!کا ابتدا می‌گوید که من دو تا دستیار دارم، که با گاری در راه‌اند؛و فردا می‌رسند.

زرشناس:دو تا دستیار،از قصر به او معرفی می‌شود.

سرشار:بعد،هیچ‌وقت آن دو دستیار نمی‌آیند.اما نه‌ کا می‌گوید که چه شد نیامدند،نه قصر می‌گوید پس چه‌ شد،نیامدند!

بعد،دو دستیار از قصر به او معرفی می‌کنند؛که اصلا هم‌ مسّاحی نمی‌دانند!به خلاف آنچه کا گفته،هیچ ابزاری هم‌ همراهشان نیست،آنها می‌آیند و می‌گویند که ما دستیارهای‌ تو هستیم،که قرار بود بیاییم.

ببینید چقدر مضحک است!کا می‌گوید:اِ!شما هستید؟! می‌گویند:بله.

می‌گوید:خبو؛پس کو ابزارها؟

یعنی دستیارهایی که مثلا خودش می‌شناخته و روانه‌ کرده دنبالش بیایند،به قیافه نمی‌شناسد!

زرشناس:این،ضعف منطق نگارش است.

سرشار:بعد،در این حال،بلوف او را آشکار می‌کند؛که‌ او واقعا دعوت نشده است.بلکه آمده،و با نیرنگ می‌خواهد خودش را تحمیل کند.

غیر از این،خیلی چیزهای دیگر داستان،با خیلی چیزهای‌ دیگرش نمی‌خواند.نکتهء مهمی که به‌طور مشخص ادعای‌ اسارت کا را لابه‌لای چرخهای دیوانسالاری رد می‌کند این‌ است که او کسی هم نیست که فقط بخواهد یک زندگی‌ معمولی داشته باشد.او می‌گوید:من حتی می‌خواهم از کلام-آن شخصیت عالی‌رتبه ذی نفوذ قصر-هم بگذرم‌ و برسم به قصر.

زرشناس:من نمی‌گویم کافکا طرح داستانی دقیق‌ داشته،نداشته.ضعفهای نگارشی در اثر وجود دارد؛و آن‌ نکته‌های داستانی که شما اشاره کردید،بسیار درست است. موافقم.

منطق داستان،با آن چیزی که او خواسته است مطرح‌ کند،نمی‌خواند.یعنی شما ۱۹۸۴ جرج ارول را ببینید! ۱۹۸۴ یک داستان نمادین است.در مورد جامعهء توتالیتر هم هست.چقدر خوب و دقیق یک توتالیتاریسم‌ اجتماعی و سیاسی را توضیح می‌دهد!یعنی همهء عناصر و مؤلفه‌های لازم را می‌آورد.قلعهء ایگاناد هم همین‌طور.(توان‌ نگارش در آن زمینه را دارم می‌گویم)یا آلدوس هاکسلی را نگاه کنید…!

قصر،این ضعفها را دارد.من این را قبول دارم.اما فضایی‌ که در اثر وجود دارد،یا اینکه ما تصور کنیم که فردی که در مقابل بوروکراسی قرار می‌گیرد مهذّب و معصوم است مدّ نظر من است.فضا،فضای دموکراتیکی است.

سرشار:بنده بیشتر تأکیدم روی این هست که گفته‌ می‌شود کا-محکوم آن جبر دیوانسالاری حاکم است من‌ می‌خواهم بگویم که او اصلا محکوم نیست.به این دلیل‌ که خودش این شرایط را برای خود انتخاب کرده است. همچنان که،خودش هم،هر وقت که بخواهد،می‌تواند این انتخابش را به هم بزند و بگذارد و برود.لذا،اصل این‌ ادعا و استنباط محکومیت و له شدن او لابه‌لای چرخهای‌ دیوانسالاری اساس دوستی ندارد.اما اگر راجع‌به اهالی روستا گفته می‌شد،با یک حرفی!

زرشناس:به دلیلی که نویسنده برای ما توضیح نمی‌دهد -می‌خواهد خودش را در آن روستا جا کند.من اشاره‌ای‌ می‌کنم به یکی از یادداشتهای کافکا در کتاب یادداشتهایش؛ که به فارسی هم ترجمه شده است.این یادداشت،مربوط به‌ ۱۱ ژوئن ۱۹۱۴ میلادی است.

او،در آنجا از یک شهروند بی‌خانمان و سرگشته نام می‌برد. انسان تنهایی که می‌خواهد در یک دهکدهء سازمان‌یافته، جایی برای خودش بگیرد اما نمی‌تواند؛در آنجا جایگاهی‌ برای خودش پیدا نمی‌کند؛و جز سرایی دست‌نیافتنی و مبهم،به دست نمی‌آورد.

من فکر می‌کنم آن طرح است که بعدها تبدیل به آن‌ کتاب می‌شود.البته طرح خوب پرورانده نشده و…

سرشار:آن،یک خاطره است البته؛که می‌رود،به یک‌ دهکده می‌رسد و…

زرشناس:ببیند!درواقع فردی که می‌خواهد در جامعهء مدرن برای خودش جایگاهی پیدا کند.این تفسیرها،خیلی‌ دور از ذهن نیست.این،با تفسیرهای عرفانی و ما بعد الطبیعه، فرق دارد.من هم نمی‌خواهم بگویم که کافکا آگاهانه‌ می‌خواسته بگوید؛هنرش بوده؛توانایی‌اش بوده است.نه! اتفاقا در پرداختهایشان ضعف داشته است.اما این احساسها، این تجربه‌ها را،خودش در جامعهء مدرن دیده،و در درون‌ خودش هم،این کشمکشها را داشته است.

بعد،اینها را،به نوعی،بیان کرده است.من با نظری که‌ اول جلسه شما فرمودید کاملا موافقم.اینکه این‌گونه آثار،در واقع یادداشتهای یک فرد پریشان‌احوال و گرفتار است.

در قصر هم،این به این معنا نیست که کا مظلوم یا مهذّب‌ است؛یا باید طرفش را بگیریم.نه این به این معناست که‌ ساختار این جامعه،به گونه‌ای است که فردی را می‌پروراند که این فرد،به دنبال سرابی می‌رود،که این سراب،هیچ‌گاه‌ دست‌یافتنی نیست؛و این فاصله و این کشمکش بین‌ ساختار بوروکراتیک و تکنوکراتیک حاکم و این فرد،همیشه‌ حفظ می‌شود.این،از لوازم ذاتی جامعهء مدرن است.جامعهء غربی‌ای که ساخته‌اند،همین‌گونه است؛و این،یکی از آفتها و گرفتاریهایش است.

و این،راه‌حل هم در خودش ندارد.به صورت یک جنبهء متناقض است،که جز با نابودی این جامعه،راه‌حل دیگری‌ برایش وجود ندارد.من عذر می‌خواهم میان فرمایشهای‌ شما آمدم.

شما نکاتتان را بفرمایید،بعد من عرض می‌کنم.

سرشار:خواهش می‌کنم.به نظر من،آن چیزی‌ که بیشتر می‌تواند بن اندیشهء اصلی این اثر باشد،همان‌ حرفهایی است که بورگر-اگر اسمش را اشتباه نکنم-آن‌ شب در مهمانخانهء آقایان به کا می‌گوید.کا بناست به اتاق‌ یکی از آن صاحب‌منصبها برود.ساعت چهار صبح است. اشتباهی می‌رود در اتاق این شخص را باز می‌کند.

زرشناس:بله.

سرشار:او بیدار می‌شود؛و کا را دعوت می‌کند به اتاقش‌ برود.بعد اسراری را،از راه نفوذ به درون دیوانسالاری قصر(یا رسیدن به قصر)به کا می‌گوید؛که لبّ و مغز اصلی مطلبش‌ این است:او می‌گوید:این‌طور نیست که تو فکر کنی با تلاش و کوشش و دندان نشان دادن و چنگ انداختن و همّت زیاد می‌توانی به جایی برسی.صرفا نیاز به یک خرده‌ بخت و اقبال داری.یک نوع زندگی خاص.اگر تو بتوانی مثل‌ یک دانهء کوچولو،از سوراخ غربال این دستگاه اداری وارد بشوی و یکی از صاحب‌منصبان را ببینی،کار تمام است.

انسان وقتی شب می‌شود،حالتش در برخورد با مراجع، فرق می‌کند.آن موقع،ما خیلی میل به همدلی و همرنگی‌ و گره‌گشایی داریم.آن وقت،آن صاحب‌منصبی که تو می‌توانی به‌عنوان نمایندهء قصر نصف شب به او برخورد کنی، خودبه‌خود،از جنبه‌های عاطفی،در برابر تو تسلیم می‌شود. و کار تو را،حتی به خلاف نص صریح بسیاری از مقررات و اصول محکم حاکم،راه می‌اندازد؛و مشکلات حل می‌شود؛و تو به چیزی که می‌خواهی برسی،می‌رسی.یک مقدار بخت‌ می‌خواهد؛یک مقدار زرنگی می‌خواهد.

می‌گوید:البته بعید است چنین اتفاقی بیفتد.ولی اگر بیفتد،بقیهء مشکلات حلّ است.

این،نکته‌ای است که کا،بعدا در صحبتش با پپی-  معشوقهء دوم کلام؛که بعد از فریدا در مهمانخانهء آقایان جای‌ او را می‌گیرد-هم می‌گوید.

موقعی که فریدا از کا جدا می‌شود و دوباره به طرف کلام‌ برمی‌گردد،پپی به کا می‌گوید:ما هر دویمان فریب خوردیم. یا می‌گوید:ما،چون همدردیم،بیا باهم زندگی کنیم.همدم‌ هم باشیم.

کا به او،می‌گوید؛نه.

می‌گوید:من چهرهء کژدیسهء خودم را،در تو می‌بینم. ما هر دویمان خیلی کودکانه،پرهیاهو،با چنگ‌ کشیدن،با شلوغ‌کاری،با سروصدا،می‌خواستیم به‌ هدفمان برسیم.درحالی‌که مثل فریدا،با اعمال بعضی‌ ظرافتها و زیرکیهای خاص،حتی با استفاده از یک‌ مقدار طنز،می‌شد به آن رسید.یعنی هدف که ما با تحمل آن همه مصیبت به آن نرسیدیم،فریدا رسیده‌ است.

می‌گوید:اگر می‌خواهید الگویی بگیریم،الگوی او را بگیریم.

حتی از یک بخش از داستان به بعد،می‌بینیم که کا به شدت آدم منعطفی شده است.آن آدم ستیزه‌گر،خشک، عبوس که خیلی هم قد است،و چند بار قصر را تهدید می‌کند،و می‌گوید که اگر کار من را درست نکنید کار به‌ جاهای باریک می‌کشد،عوض می‌شود.خیلی اهل منطق و تحلیل می‌شود.

من فکر می‌کنم اگر درونمایه‌ای واقعی-و نه لزوما آن‌ چیزی که نویسنده می‌خواهد به ما القا کند-از این اثر بتوانیم استنباط کنیم.این یکی باشد.حتی دیوانسالاری‌ مخوف و تبعات آن.

زرشناس:من در مجموع احساس می‌کنم آنچه که در فضای هر اثر هست-تأکید نمی‌کنم که لزوما درونمایه‌ اولینش هست-با شناختی که ما از جامعهء نهیلیستی مدرن‌ داریم این فضا و ردّ پایش کاملا در اثر دیده می‌شود؛و حضور دارد.حالا کافکا یا آگاهانه-که البته فکر نمی‌کنم آگاهانه‌ -یا ناآگاهانه،این فضا را حس و بیان کرده است.حالا من‌ می‌خواهم اگر ممکن است به من این فرصت را بدهید تا چند تا ویژگی برای نهیلیسم خاص کافکا برشمارم.

سرشار:بفرمایید.

زرشناس:ما چند نوع نهیلیسم در ادبیات معاصر غرب داریم.یعنی در ادبیات غربی یک‌ نوع کشمکش با نهیلیسم-که من‌ نمی‌خواهم اسمش را بگذارم نهیلیسم‌ -در آثار داستایوفسکی داریم؛که‌ البته،این کشمکش این‌جور نیست‌ که داستایوسفکی‌ لزوما مقهور و شکست‌خورده‌ نهیلیسم باشد.

شاید بشود گفت که او، روزنه‌ای از ایمان دینی در میان نهیلیسم قرار می‌دهد که می‌تواند نهیلیسم را حتی به عقب براند.یک نوع‌ دیگر،نهیلیسمی است که در کامو دیده می‌شود؛که در داستانهایی مثل بیگانه،طاعون و افسانهء سیزیف دیده‌ می‌شود.آن نهیلیسم،نهیلیسمی است که به نظر می‌رسد کامو می‌خواهد از دلش یک تعهد دربیاورد.هرچند،کاملا با این مشکل روبه‌رو می‌شود که شما اشاره کردید:از دل‌ آن مقدمات،این نتیجه‌گیری بیرون نمی‌آید.یعنی آن‌ مقدمات کاملا نیست‌انگارانه،به نتیجهء متعهّدانه نمی‌رسد. اما این،ضعفی است که هم کامو اسیرش هست،هم سارتر؛ که از مقدمات یأس‌انگارانه و نهیلیستی،می‌خواهند نتایج‌ متعّهدانه بگیرند.

اما نهیلیسم کافکا،از جنس دیگری است.که من‌ مختصات آن را به صورت پنج ویژگی درآورده‌ام:

اول اینکه فضای آثار اصلی او(محاکمه،قصر،مسخ،و گروه محکومین)فضای سرد و یخزدهء جوامع تکنولوژیک‌ (تکنوکرایک-بورکراتیک)است.

دومی‌اش این است که در آنها،سیطرهء بوروکراسی حس‌ می‌شود.(شاید فرمایش شما درست باشد و درونمایهء اصلی‌ قصر این نباشد،اما در این اثر،سیطرهء بوروکراسی دیده‌ می‌شود.یعنی آن رابطه‌ای که قصر با شهروندان دارد و نوع‌ رابطه‌ای که شهروندان با قصر دارند.که باز،به تعبیر شما، نویسنده جای خوبی را برای تحقق آن انتخاب نکرده است؛ و من کاملا موافقم.اما اینها برمی‌گردد به ضعف نگارش‌ کافکا،که اگر زنده بود و این کار را تمام می‌کرد،آن را تغییر می‌داد.)

سوم انفعال اسارتبار شخصیتها و آدمهاست؛که هم در محاکمه دیده می‌شود،هم در قصر.هرچند در قصر می‌بینیم‌ که کا یک مقدار این انفعال را می‌شکند.درحالی‌که ژوزف‌ کا،در محاکمه خیلی مستأصل و درمانده و منفعل است.اما کای قصر،یک مقدار پرخاشگر و ستیزه‌جوست؛همان‌طور که اشاره کردید.

چهارمین ویژگی که در این آثار حس می‌شود یک نوع‌ جامعهء توتالیتر-منتها توتالیتاریزم اجتماعی و نه توتالیتاریزم‌ سیاسی-است.شاید ۱۹۸۴ جرج ارول دارد یک توتالیتاریزم‌ سیاسی را با آن اهداف خاص لیبرال که جرج ارول داشته‌ و شاید این اثر را سفارشی نوشته است-مطرح می‌کند.اما اینجا،یک تتالیتاریزم اجتماعی حس می‌شود.

با این قید،که کافکا برای مقابله با این توتالیتاریزم،راهی را نشان نمی‌دهد.یعنی راه عبور و گذشتن را نشان نمی‌دهد. همان‌طور که خودش هم،آخر سر،مقهور و درواقع مرعوب‌ و تسلیم این تولیتاریزم است.

ویژگی پنجم این است که من یک فضای نیست‌انگارانه را در آثار اصلی کافکا حس می‌کنم.این اعتقاد و نیست‌انگاری‌ مدرن را،می‌شود به چند بخش تقسیم کرد:

نیست‌انگاری انسانی را می‌شود طرح کرد که این‌ بیشتر یک نیست‌انگاری سلبی است و جنبه‌های معنوی‌ و ارزشهای قرون وسطایی را نفی می‌کند.و وجوه ایجابی‌ پررنگی ندارد.دورهء دوم نیست‌انگاری در غرب،نیست‌انگاری‌ عصر روشنگری و نیست‌انگاری قرنهای ۱۸ و ۱۹ است که‌ یک نیست‌انگاری ایجابی است.که اینها به ارزشگذاری و تأسیس ارزشها می‌پردازند.گویی می‌خواهند جامعه‌ای بر اساس نیست‌انگاری مدرن ایجاد بکنند با وجوه ایجابی.که‌ همین‌جاست که از دل اینها،بوروکراسی و تکنوکراسی‌ مدرن درمی‌آید.و سومین دوره را می‌شود«نیست‌انگاری‌ پسامدرن»دانست.درواقع نیست‌انگارای که به ساختار و در نیچه و دیگران و برخی آثار ادبی می‌شود آن را دید.

من فکر می‌کنم نیست‌انگاری‌ای که در قصر کافکا ظاهر شده،امتداد آن نیست‌انگاری مدرن است.یعنی در آن،آن‌ وجه اعتراضی و پرخاشگری وجود ندارد.

علاوه بر اینکه،آن وجه برون‌رفت و امید و آن چشم‌انداز هم نیست.همین نکته است که-به نظر-من-جنبهء بسیار منفی آثار اصلی کافکا را تشکیل می‌دهد و همین نکته هم‌ هست که به نظر من،مورد سوء استفادهء قدرتهای مسلط جهانی قرار گرفته است.یعنی دولتهای حاکم جهانی،از این‌ وجه منفعل فضای آثار کافکا و از اینکه فرد را وادار به تسلیم‌ به وضع موجود می‌کند،واقعا استفاده می‌کنند.به خاطر اینکه ادبیاتی که ملتزم به اعتراض آرمانگرایانه و آگاهانه و بیداربخش باشد،برای نظام سلطهء جهانی خطرناک است.

اما ادبیاتی که کافکا ترسیم می‌کند،ضمن آن یأس و سردی‌اش،خیلی وقتها ممکن است فرد را اسیر داوریهای‌ نیست‌انگارانه کند و کاملا منحطش بکند.به‌طوری‌که حتی‌ اگر فرد منحط هم نشود،یأسی به او منتقل می‌شود که او را از مبارزه و التزام به مبارزه با این نظام سلطه،مأیوس و دور می‌کند.و این،به نفع سلطهء جهانی است.

سرشار:اگر اجازه بدهید،در فرصت کم باقی‌مانده،من‌ فهرست‌وار،چند نکته را در مورد ساختار اثر عرض می‌کنم: در این اثر،درصد استفاده از تلخیص-چه مستقیم و چه‌ غیرمستقیم-خیلی بالاست.اثر،حاوی تک‌گوییهای متعدد است؛که ظاهرش این است که اینها دیالوگ‌اند.ولی واقعا مونوکوک‌اند.آدمها یک نفس،گاهی شاید دهها صفحه،برای‌ هم حرف می‌زنند.ضمن اینکه خود این بخشها،ضرباهنگ‌ حرکت داستان را کند،و خواندنش را برای یک خوانندهء عادی،بسیار مشکل می‌کند.یعنی اگر واقعا انسان تحت تأثیر این همه تبلیغات جهانی و داخلی،راجع به این اثر کنجکاو نشده باشد،هرگز،بشخصه و از روی علاقه،نمی‌تواند چنین‌ کتابی را تمام کند.

زرشناس:دقیقا همین‌طور است!

سرشار:نکتهء دیگر اینکه،قصر،شاید از جمله داستانهای‌ اوّلیهء غریبهاست که از زاویهء دید دانای کل محدود در آن‌ استفاده شده است.بنابراین،کافکا به اقتضای زمانه‌ای که‌ در آن،این زاویهء دید را مورد استفاده قرار داده،همهء لوازم‌ و امکانات این زاویهء دید را احتمالا نمی‌شناخته است؛و بیشتر به نفع خودش تفسیر موسّعی از این زاویهء دید کرده‌ است.یعنی خیلی از اطلاعاتی را که از مسائل و شخصیتها می‌بایست به خواننده می‌داده،در جای خود،نداده است. یکی از دلایل ابهام و پیچیدگی اثر،همین است که نویسنده‌ از ظرفیتهای واقعی زاویه‌های دیدی که انتخاب کرده،به‌ شکل طبیعی استفاده نکرده است.

دیگر اینکه،در آخر داستان،شاهدیم که هم کسی که اثر را ترجمه کرده و هم کسی که اثر را اولین بار چاپ کرده، گفته‌اند که داستان و حتی جمله آخری آن،ناتمام است‌ (جمله به فعل نمی‌رسد).

در آنجا آمده است که اثر،همین‌گونه تمام شده است.

بعضی از مفسران گفته‌اند که ماکس برود،وقتی‌ می‌خواست این اثر را چاپ کند،ترتیب این فصلهایش منظم‌ نبوده است.خودش،از روی حدس و گمان،ترتیب فعلی را به فصلها داده است.

به‌هرحال اثری است که شاید برای سرگرم کردن و پر کردن واقعا غلط اوقات دانشجویان رشته‌های ادبی و هنری‌ در دنیا،زیاد از آن سوء استفاده شده،و می‌شود.

زرشناس:البته برای انتشار یک نوع نیست‌انگاری‌ کاذب بیمارگونه در جامعه،که به درد حکومتهای سلطه‌جو می‌خورد هم،اثر دارد.

سرشار:و فضایی درست کردند که اگر کسی،حتی با علم و اشراف نسبت به ادبیات این آثار را بخواند و صادقانه‌ بخواهد بگوید که از آنها خوشم نیامد،جرئت چنین اظهار نظری را پیدا نکند.چون می‌بیند که فورا تکفیر ادبی‌ می‌شود!

زرشناس:یکی از دلایل برجسته شدن کافکا،به نظر من،ماکس برود صهیونیست است.ماکس برود صهیونیسم‌ رسمی است؛و در این عرصه،خیلی فعّال بوده است.

سرشار،خود کافکا هم مشخصا صهیونیست است.

زرشناس:خود کافکا هم دقیقا.در گفتگو با گوستاو یانوش،به صراحت می‌گوید که او هم صهیونیست است و هم‌ صهیونیست متعصّبی است.و اتفاقا،یهودیت با نیست‌انگاری‌ قابل جمع است.من این یک نکته را فکر می‌کنم مهم است؛ و باید بگویم.در تورات تحریف‌شده‌ای که موجود است،در عهد عتیق بخشی هست به نام«کتاب جامعه»که یک‌ کتاب کاملا نیست‌انگارانه است.کتاب کوتاهی است؛که یک‌ نیست‌انگاری محض است.کلا ما می‌توانیم دو ریشه برای‌ نیست‌انگاری معاصر غربی بشناسیم:یکی برمی‌گردد به آن‌ میراث یونانی-رومی؛و آن اومانیزمی که در آن وجود دارد یکی‌اش دقیقا برمی‌گردد به این گزارش و رویکرد یهودی، که وجود دارد.و نیهیلیسم از یهودیت تحریف شده هم ملهم‌ شده است.

سرشار:صحبت راجع‌به این اثر،نیاز به مجالی چندین‌ برابر این است.

ما امیدواریم همین صحبت کوتاه و درواقع دست‌وپاشکسته‌ راجع‌به این اثر،توانسته باشد دریچه‌ای تازه‌ای را در ذهن‌ بعضی از منتقدان و مفسران و خوانندگان آثار کافکا و کسانی‌ که تحت تأثیر آن تبلیغات وسیع کاذب دربارهء آثار او قرار گرفته‌اند،باز کند.

در فرصتهایی که بشود،در جاهایی دیگر،با تفصیل‌ بیشتری مطلب را ذکر کرد،به خواست خدا،ما به این کار خواهیم پرداخت.علت این هم که ما این اثر را به‌عنوان یکی‌ از آثار«نقد کتاب ۴»انتخاب کردیم،همین بود که شکاف و ترکی در این باورهای غلط به ظاهر یقینی که راجع به عظمت‌ کافکا و آثارش در ذهنها ایجاد شده است،ایجاد کنیم.

زرشناس:…این باب،جزئی از مشهودات تبلیغات نظام‌ سلطهء جهانی است.

سرشار:و امیدواریم که این باعث شود کسانی که‌ نسبت به آثار کافکا تعصب دارند،یک بار دیگر،با این نگاه‌ این کتاب را بخوانند؛و خارج از سلطهء آن جو و فضایی که‌ به نفع این شخص و آثارش ساخته شده،به نتیجهء شخصی‌ و مستقلی برسند.

منیع : مجله ادبیات داستانی

یک دیدگاه بگذارید.


*