بازگشت به دفترها

چرا «مسخ» هنوز ما را می‌ترساند؟

وحشت «مسخ» نه از حشرهٔ غول‌آسا می‌آید، نه از مرگ؛ از این می‌آید که زندگی عادی می‌تواند بدون هیچ اعلامی به چیزی غیرقابل بازگشت بدل شود.

رضا ش.۱۳ آبان ۱۴۰۵1 دقیقه خواندن2 نظر
پسندیدن14

وقتی گرگور سامسا صبح از خواب بیدار می‌شود و خود را حشره‌ای عظیم می‌یابد، اولین فکرش این نیست که «چه بر سر من آمده؟»؛ فکرش این است که قطار را از دست می‌دهد. همین یک جمله، کل وحشت داستان را می‌سازد: جهان برای معجزه‌ها متوقف نمی‌شود.

«مسخ» را بارها به‌عنوان استعاره‌ای از کار، بیگانگی یا بیماری خوانده‌اند. اما چیزی که آن را پس از صد سال هنوز تازه نگه می‌دارد، دقت کافکا در جزئیات روزمره است: صدای قاشق‌ها، درِ نیمه‌باز، خستگی خواهری که دیگر نمی‌تواند ترحم را ادامه دهد.

وحشت در آشپزخانه

کافکا مسخ شدن را توضیح نمی‌دهد. آن را مثل یک صبح معمولی روایت می‌کند. و همین است که ما را می‌ترساند: نه هیولا، بلکه این حس که زندگیِ عادی می‌تواند بدون هیچ اعلامی، به چیزی غیرقابل بازگشت بدل شود.

اگر گرگور فقط می‌توانست با خواهرش حرف بزند و از آنچه برایش می‌کرد تشکر کند، بهتر می‌توانست خدمات او را تحمل کند؛ ولی محکوم به سکوت بود و درد می‌کشید.

اگر می‌خواهید از کافکا شروع کنید، از همین‌جا شروع کنید. کوتاه است، اما سال‌ها با شما می‌ماند.

پسندیدن14

گفت‌وگو

۲
برای نوشتن نظر وارد شوید. ورود
  • آنا ک.

    ۱۴ آبان ۱۴۰۵

    این جملهٔ اول همیشه مرا میخکوب می‌کند: نگرانی دربارهٔ قطار، نه دربارهٔ بدن. انگار کافکا می‌داند که ما بیش از هر چیز از خراب کردن برنامه می‌ترسیم.

  • Lukas M.

    ۱۴ آبان ۱۴۰۵

    Ich habe die Erzählung zuerst auf Deutsch gelesen — die Sätze über die Familie treffen anders, wenn man sie im Original hört.