نخستین بار صادق هدایت بود که از فرانسه «مسخ» را برای ایرانی ها سوغات آورد. مسخ و کافکا در ایران مخاطب خود را پیدا کردند و کم کم تبدیل شدند به نام هایی مطمئن برای ناشران و مترجمان: هر اثری از کافکا، با هر ترجمه یی، مخاطب را جذب خواهد کرد.
نام کافکا و هدایت تا مدت ها در کنار هم باقی ماند و هنوز هم می توان در کتابفروشی ها چاپ های جدید «مسخ کافکا با ترجمه صادق هدایت» را از لابه لای کتاب های تازه تر بیرون کشید. کتابی که روی جلدش پرهیب مردی است که کلاه بر سر دارد و معلوم نیست هدایت است یا کافکا و گاهی هم نام هدایت روی جلد بزرگ تر از نام کافکا نوشته شده است. سال ۱۳۶۸ انتشارات نیلوفر ترجمه فرزانه طاهری از «مسخ» را به چاپ رساند. ترجمه طاهری هم از زبان واسطه دیگر (انگلیسی) است که در آن از اشکال هایی که هدایت از نسخه فرانسوی کتاب به فارسی منتقل کرده بود اثری نیست، علاوه بر آن مانند بسیاری دیگر از ترجمه های فرزانه طاهری با خود ضمیمه هم دارد که خواندن کتاب را لذتبخش تر می کند: مقاله ها ی «نویسنده خوب، خواننده خوب» و «درباره مسخ» هر دو از ولادیمیر ناباکوف. در این میان ترجمه کمتر دیده شده یی هم از مسخ موجود است از منوچهر بیگدلی خمسه که توسط انتشارات نگارستان کتاب چاپ شده است. در سال های اخیر علی اصغر حداد لزوم ترجمه بی واسطه تمام آثار کافکا از زبان آلمانی را حس کرد و مجموعه یی از داستان های کوتاه کافکا را با همکاری نشر ماهی چاپ کرد که داستان بلند «مسخ» هم در این مجموعه جای داشت. از آنجا که حداد «مسخ» و دیگر داستان های کافکا را مستقیم از زبان آلمانی ترجمه کرده، دیگر مشکلاتی که ممکن است در ترجمه زبان واسطه پیش بیاید، در آن به چشم نمی خورد.
در ادامه، شروع کوبنده مسخ را با سه ترجمه موجود می خوانیم. هرچند شاید بتوان در موارد اختلاف برای «مسخ» حداد که مستقیما از نوشته کافکا ترجمه شده، اعتماد بیشتری نشان داد، اما از آنجا که هر کدام از متن ها از یک زبان ترجمه شده اند، معیار مشترکی برای سنجش وفاداری و درستی ترجمه ها وجود ندارد و فقط باید به متن فارسی اکتفا کرد. هر کس می تواند با مقایسه تطبیقی تک تک جمله ها و عبارت ها قضاوت کند که کدام ترجمه بیشتر به حال و هوای آن روز صبح گرگور زامزا و خونسردی روایت کافکا نزدیک تر است. مثلااینکه بالاخره این مرد (گره گوار سامسا یا گرگور زامزا؟) آن روز صبح از خواب آشفته اش پریده، بیدار شده یا به خود آمده؟

ترجمه صادق هدایت، نشر روزگار
یک روز صبح، همین که گره گوار سامسا از خواب آشفته یی پرید، در رختخواب خود به حشره تمام عیار عجیبی تبدیل شده بود. به پشت خوابیده و تنش مانند زره سخت شده بود. سرش را بلند کرد، ملتفت شد که شکم قهوه یی مانند دارد که رویش را رگه هایی به شکل کمان تقسیم بندی کرده است. لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود، نزدیک بود به کلی بیفتد و پاهای او که به طرز رقت آوری برای تنه اش نازک می نمود، جلوی چشمش پیچ و تاب می خورد.

ترجمه فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر
یک روز صبح، گرگور زامزا از خوابی آشفته بیدار شد و فهمید که در تختخوابش به حشره یی عظیم بدل شده است. بر پشت سخت و زره مانندش خوابیده بود و سرش را کمی بلند کرد، شکم قهوه یی گنبدشکل خود را دید که به قسمت های محدب و سفتی تقسیم می شد و چیزی نمانده بود که تمام رواندازش بلغزد و از رویش پس برود. پاهای متعددش، که در قیاس باقی بدنش از فرط لاغری رقت انگیز بودند، بی اختیار جلوی چشمانش پیچ و تاب می خوردند.

ترجمه علی اصغر حداد، نشر ماهی
یک روز صبح، وقتی گرگور زامزا از خوابی آشفته به خود آمد، دید در تختخواب خود به حشره یی بزرگ تبدیل شده است، بر پشت سخت و زره مانندش افتاده بود و اگر سر را کمی بالامی گرفت، شکم برآمده و قهوه یی رنگ خود را می دید که لایه هایی از پوست خشکیده و کمانی شکل، آن را به چند قسمت تقسیم می کرد. رواندازی که روی شکمش به سختی بند بود، هر لحظه امکان داشت بسرد و پایین بیفتد. پاهای پرشمارش که در مقایسه با جثه اش نحیف و لاغر می نمودند، لرزان و ناتوان برابر چشمانش پرپر می زدند.

نویسنده: معین فرخی

یک دیدگاه بگذارید.


*